| خانه | آرشیو | پست الکترونیک |
|
در ذره ذره وجودم یاد آنانیست که در بستر خاک خفته اند اما به راستی تنها زندگان تاریخند، آنان که عمرشان را همچو قطرات شبنم برای آبیاری درخت آزادی نثار نمودند و اگر چه اکنون در میان ما نیستند اما رد پایشان در مسیر آزادی همیشه باقی خواهد ماند. (تقدیم به تمامی دانشجویان آزاده، بخصوص دانشجویان دانشگاه تبریز) یک نفر فریاد می آرد از ته پس کوچه تاریخ او پی دیوار کوتاهی ست تا ببیند از پسش لبخند آزادی، او پی دیوار کوتاهی ست تا که آسان تر فرو ریزاندش شاید ....... یک قدم آن سو ترک یک مرد، خفته در آغوش خون خویش، او تبسم بر لبش دارد شاید این لبخند او حاکی ز آزادیست شاید این لبخند او بهر گذر از جور زندانست ..... یک نفر رفتست یک نفر ماندست ..... چند گامی آن طرف تر یک نفر در بند زندانست زندان بان پریشان حال حیران است نمی داند چگونه باید این آتش فرو کاهد تجاوز می کند ، دشنام می گوید ولی غافل که این آتش که شعله تآسمان دارد دگر یک لحظه خاموشی نمی گیرد ....... یکی رفتست یکی ماندست ولی خورشید آزادی درخشان و فروزان است. صبح شدست ، گرمای آفتاب را حس می کنم اما توانایی گشودن پلک هایم را ندارم، چشمانم آنچنان به در ظلمت بودن خو گرفته اند که از گشوده گشتن در برابر نور هراس ناکند. خوب می دانم که گشودن پلک هایم یعنی وارد گشتن به روزی که در کنه خود جز تیرگی، ارمغان دیگری برایم ندارد،یعنی دیدن آن چیزهایی که ندارم، یعنی در سکوت، فریاد کشیدن برای آنچه که حق من است اما از آن محرومم، یعنی زیستن با یاد آنانی که همچو من در عنفوان جوانی عمر می گذرانیدند و با هزاران امید روزها را به شب و شبهایشان را به روز می رسانیدند. اما اکنون کجایند آنان؟ کجایند آن برادران و خواهران عزیزی که قدمهایشان بوی امید به فردا را می داد؟. نه، نمی خواهم چشمهایم را بگشایم ، نمی خواهم هیچ ببینم، روشنایی برایم تحفه ای جز واضح نشان دادن دردهایم ندارد، همان بهتر که در نبود نور پلک بگشایم تا کسی اشکهایم را نبیند و نبینم وضوح ظلمت را. هرگز درد را تجربه نموده ای؟ دردی که ذره ذره وجودت را در بر گیرد و هیچ راهی برای آرام کردنش نیابی؟ درد آن مادری را می دانی که با نگاهی پر مهر و هزاران امید، عمر و عشقش را به پای فرزندی گذارد که اکنون جز یادی از وی برایش باقی نمانده؟ می دانی معنای حسرت پدری را که همیشه عشقش را در سکوت نسبت به فرزندش فریاد می زد و هیچ گاه این فرصت را نیافت که بر زبان آورد عشقش را به او که اکنون نیست؟ کیست که معنای اشکهای پنهان برادری را بفهمد که در غم فراق خواهرش بر زمین می ریزد و بند بند وجودش را می سوزاند؟ نه نمی تواتنم چشمهایم را بگشایم ، نمی توانم...... همرزمان نازنینم نمی توانم از یاد ببرم خاطرات با هم بودنمان را، لذت شادی های کودکانه مان،فریاد بر آوردنمان، آزادی طلب کردنمان و با شور در مسیر اهداف گام برداشتنمان را. نمی توانم و نمی خواهم از یاد ببرم یارانم را، آنان را که جز یادی از ایشان برایم باقی نمانده و یاد ایشان است که به قدم هایم قدرت به پیش رفتن می دهد و به چشمهایم قدرت دوباره گشوده گشتن. بدانید که تا آن زمان که نفس بر می آورم شما را به یاد خواهم آورد و در مسیر هدف مشترکمان گام خواهم برداشت. همیشه در یاد ما زنده خواهید بود. |+| نوشته شده توسط فرزان.م در شنبه بیست و چهارم مرداد 1388 و ساعت 21:46 |
دین، حقیقت یا فریب؟
شاید بتوان به جرات گفت که هیچ چیز در طول تاریخ به اندازه دین ذهن انسان را به خود مشغول ننموده است و هیچ موضوعی به اندازه آن مناقشه بر انگیز نبوده وباعث اختلافات و پیوندها نگردیده است. چه بسا پدران و پسران که دین میانشان خطوط آشتی ناپذیر ترسیم نمود و چه مقدار قبایل و اقوام گوناگون که با نام آن در زیر یک خیمه درآمدند. چه تعداد انسان که با نام آن با شهامت به قتلگاه شتافتند و در میان هم کیشان به اسطوره تبدیل گشتند اما در نگاه گروه مقابل به شکل مرتدی نا آگاه جان دادند. چه خونها که به نام ان بر زمین ریخته نشد و چه جنایت ها که در زیر لوایش صورت نپذیرفت. درنده خویانی که با نام دین برای عشق معنایی یافتند و بی هیچ زنده گانی که در سایه اش معنای زندگانی یافتند. اما آیا به راستی این دینی که از آن نام می بریم بر چه اساس به وجود آمده و هدف از ظهورش چه بوده؟ آیا این دین با پشتوانه ای ماورایی به این زمین ما گام نهاده یا صادره از فکرهایی ست که توانایی رهبری جهانی را داشتند و با فکری برتر (حداقل برای مجاب کردن دیگران) قدم به عرصه ی هستی نهادند؟ ظهور دین و انگیزه ی ظاهر کنندگان آن چه بوده است؟ رفاه بشریا تحت تسلط قرار دادن نوع انسان؟ بهره کشی از افکار آدمیان یا کمک به زیستن بهتر و مسالمت آمیز تر آنان؟ این دین به هر دلیلی که بوجود آمده افکار بسیاری را تحت تسلط خود قرار داده و جنبشها و حرکاتی را ظاهر ساخته که با هیچ معیاری قابل سنجش نیست. کمی پایه ای به موضوع دین می پردازیم و از خداوند شروع می کنیم.آیا خدایی وجود دارد؟ انسان ذاتا موجودی ست که همیشه احتیاج به قدرتی برتر دارد که به او متوسل شده و ضعف های خود را با قدرت او توجیه نموده و در هنگام عجز به وی متوسل گردد و هیچ موجودی به اندازه ی یک ذات قدرتمند غیر قابل دیدن برای وی نمی تواند ارضا کننده این نیاز باشد. در طول تاریخ بسیاری افراد آمده اند و دلایلی برای اثبات خداوند آورده اند و بسیاری دیگر در رد وی داد سخن گشوده اند و هیچ یک از دو گروه نتوانسته اند گروه مقابل را مجاب نمایند و از نظر بنده تا زمانی که موجودی به نام انسان وجود دارد ......... ادامه مطلب |+| نوشته شده توسط فرزان.م در پنجشنبه یکم مرداد 1388 و ساعت 19:6 |
می نگارم از آنچه خون بر دل نموده است، از آنچه اندوه را بر عمق اندیشه مستولی داشته است می نویسم از غم ضرب شده بر پیکره ی دل و افسوس های مانده بر فکر کبود و غافل می خوانم سرود فراق و می گویم از چشمان پر ز حسرت و داغ می شنوم ناله های مانده در پیچ و تاب شب و می گویم از زاری های آهسته و زیر لب برادری داشتم که هرگز او را ندیده بودم و خواهری که صورت زیبایش را لمس ننموده بودم. آخرین بار که آنها را دیدم خون بر چهره داشتند و قلبشان در سینه از حرکت باز ایستاده بود تا تپیدن برای یک ملت را آغاز نماید. اکنون آنها در میان ما نیستند آن خواهر نازنینم که هرگز او را از نزدیک ندیدم و برادر عاشقم که دستانش را در دستم احساس ننمودم. آنها این جهان را بدرود گفتند اما خونشان را نثار خاکی نمودند که هسته ی آزادی را در دل داشت و چه شکوهمندانه آبیاری نمودند این هسته ی نوشکفته را. |+| نوشته شده توسط فرزان.م در چهارشنبه بیست و چهارم تیر 1388 و ساعت 0:42 |
ما و انتخابات
این روزها تب و تاب انتخابات بدجوری همه چیز رو تحت تاثیر قرار داده، به وبلاگ هر کدوم از دوستان که سر می زنم می بینم یه مطلبی در مدح یا ذم خود انتخابات یا یکی از کاندیداها نوشتن و جاهای دیگه هم در این باره بحثهای قرایی صورت می گیره. دیروز توی کلاس تاریخ دوستان بحث نسبتا مفصلی راجع به این موضوع کردن اما بنده چون احساس کردم بحث داره بصورت مشاجره در میاد و یکی تبدیل به نوری زاده شده بود و دیگری سیمین بهبهانی ترجیح دادم سکوت کنم و تنها از نظرات دوستان استفاده کنم. امروز به ذهنم رسید که دیدگاهم رو راجع به انتخابات به رشته تحریر در بیارم و در بوته نقد شما دوستان عزیز بذارم. ما در کشوری زندگی می کنیم که تعریف صحیحی برای کلماتی مانند دولت، ملت و حاکمیت نداریم و حتی به (اصطلاح) سیاستمداران ما هم کاربرد صحیح این کلمات را نمی دانند. ما در کشوری زندگی می کنیم که سواد سیاسی مردمان ما تنها بر اثر القائات یک شبکه برون مرزی بوجود آمده و ما کاملا گوسفندوار با توجه به جهت گیری آن شبکه و تلفیق آن با القائات شبکه های داخلی البته اگه توانایی همین کار رو هم داشته باشیم، به جناح بندی سیاسی می پردازیم. اگر بخواهم راحت و بدون پرده صحبت کنم باید بگویم ما در کشوری حیات خود را سپری می کنیم که گوسفند بودن جزء لاینفکی از زندگی ماست و حاکمیت نیز ما را چیزی فراتر از آن نمی بیند. ما در کشوری روز هامان را شب می کنیم که در آن مفهوم ملت دارای کوچکترین ارزشی نیست. ما در کشوری به سر می بریم که ایدئولوژی دینی تمام مفاهیم دیگر را تحت تاثیر قرار داده و مانند سایر حکومت های ایدئولوگ هیچ اتفاقی در صورت کوچکترین مغایرت با ایدئولوژی حاکم در آن نمی افتد. رئیس جمهورها و کابینه ها تنها برای حفظ نظام ، گاهی با شدت و گاهی با نرمی رفتن به سوی آرمانهای ایدئولوژیک نظام را در دستور کار دارند و هر آنچه می کنند (نه آنچه می گویند) تنها برای یک هدف است اعتلا بخشیدن به ایدئولوژی. در این گونه حکومت ها ملت تنها ابزاری برای حاکمیتند در جهت رسیدن به آرمانهای حاکمین.و نقش کابینه ها تنها نقشی فرعی است در جهت یک آرمان و تفاوت ها تنها در کلمات است نه در عملکردهای بنیادین. بسیاری از دوستان می پرسند چرا ما به لبنان ،فلسطین، عراق و.... کمک می کنیم در حالی که بسیاری از مردم ما در فقر به سر میبرند؟ جواب این سوال بسیار ساده است چون مردم در مقابل اشاعه ایدئولوژی دارای ارزشی نیستند. و تمامی سوالات دیگری که در ذهن داریم به جواب آن با این مفهوم خواهیم رسید. خب، اما نقش ما چیست؟ باید در انتخابات شرکت کرد یا خیر؟ اگر شرکت می کنیم به چه کسی باید رای دهیم؟ از نظر بنده هر کس خود باید جواب این سوالات را بیابد. بسیاری می گویند رای دادن به هر یک از کاندیداها مشروعیت بخشیدن به نظام است و عده ای دیگر می گویند این نظام احتیاجی به مشروعیت ندارد حتی اگر شده آن را با زور و تقلب خواهد گرفت و این جمله تکراری جدیدا به شدت رایج شده را بیان می کنند که بین بد و بدتر باید بد را انتخاب کرد.پس باید یکی را برگزید. و عده ای دیگر هم از روی اعتقاد کامل به این نظام رای می دهند و می گویند و اعتقاد دارند که این حکومت بهترین نوع حکومت است. من با هیچ یک از این گفته ها مخالف نیستم و با هیچ یک نیز موافق. بنده تنها یک چیز را می دانم ، مردم ایران باید سواد سیاسی خود را بالا ببرند، باید حقوق حقه یک ملت را بشناسند و برای رسیدن به آن حقوق تلاش کنند. باید درک سیاسی خود را بالا ببرند. باید قوه تشخیص خود را بالا ببرند و زمام امور فکری خود را از دست عده ای انسان به اصطلاح روشنفکر خارج از وطن که انگیزه های سیاسی آنها نامعلوم است خارج نمایند و خود و قوه تشخیص خود را باور کنند. باید جستجو کرد، مطالعه نمود به بحث و تبادل نظر پرداخت تا ملتی شویم که لیاقت آزادی را داشته باشیم. آنگاه آن را خواهیم یافت. همیشه در طول تاریخ و در تمامی جهان حکومتی بر ملت حاکم خواهند بود که آن ملت لیاقتش را دارند. |+| نوشته شده توسط فرزان.م در یکشنبه دهم خرداد 1388 و ساعت 22:4 |
در اندیشه ام
در اندیشه ام از آنچه آدمیان خود را بدان برتر می دانند از دیگر دارندگان حیات و هیچ نمی دانند از چگونگی استفاده از آن . در اندیشه ام که چگونه خود را بی هیچ تردیدی در آغوش غم می افکنند و نام آن را عشق می نهند. در اندیشه ام که خود را چطور به این سو و آن سو می زنند تا کسی را به جهان آورند که جز خیال بهره کشی و عشقی از روی نیاز به آنها ندارد. در اندیشه ام از خوش خیالی مردمانی که با نام کسی خود را به خاک و خون در می غلطانند تا او بر گرده آنان بنشیند و شادمانانه کمبودهای روانی خود را ارضا کند. در اندیشه ام ازبه اصطلاح اندیشمندانی که سالهای سال خود را ، نیرو و توان وجودیشان را صرف آن کرده اند که اعتقاد ماورائی خود را در مقابل دیگر باورها با اذعان به این امر که درک آن از محدوده ی ذهن بشر خارج است غالب نمایند . در اندیشه ام که آیا به راستی ما دارای تفکریم و یا نحوه ی استفاده از آن را میدانیم؟
|+| نوشته شده توسط فرزان.م در یکشنبه سوم خرداد 1388 و ساعت 1:38 |
روزگاری دگر بگذشت و دیروزمان همچو سالیان قبل جزئی از تاریخ شد. ما با هم، سوار بر نسیم لطیف و گاه طوفان وار اندیشه، به نظاره ی تاریخی نشستیم که اگر چه لحظات شادی بخش و غرور آفرین نیز داشت اما این وقایع همچو روشنایی فانوسی که در جنگلی انبوه و تار، بر شاخه ی درختی آویخته باشد ، تنها هنگامی که خود را به نزدیکی آن می کشانیدیم به دیدگانمان روشنایی می بخشید اما هرگز توانایی نور افشانی بر تمامی جنگل تاریک تاریخ سرزمین ما را نداشت. ما با یکدیگر در کنار کوروش بودیم آن هنگام که فاتحانه بر قلوبی گام می نهاد که مردمان شادمانانه برای او فرش می نمودند و او نیزچه سرفرازانه و خدای وار عشقش را بر تمامی آنان ارزانی می داشت، با هم شکوه سلطنت داریوش را به نظاره نشستیم و گرمای خورشید تابناک عدالتش را بر امپراطوری عظیمی که نام مقدس پارس را با خود به همراه داشت اما در آن از تفاوتها نامی به میان نمی آمد احساس کردیم. با ارشک و مهرداد رهایی از تسلط بیگانگان را شادمانانه جشن گرفتیم و با سورنا پنجه در پنجه رومیان نهادیم و قدرتمان را به آنان اثبات نمودیم. با اردشیر گفتار و پندار و کردارمان را اهورایی کردیم و طعم حکومت بر قلب و فکر و روح مردمان را چشیدیم ، اما دریغ، که طعم آن اگر چه در ابتدا شیرین می نمود اما آن شرینی احساس شده در مذاق، تنها فریبی بود برای ناآگاه ماندنمان از هلاکت بار بودن زهری که در کام خویش ریختیم و آن شیرینی کاذب، آخرین طعم خوشی بود که مذاقمان احساس نمود و حتی شکوه، جلال و عظمت ظاهری حکومت خسروان و نوای روح انگیز سازهای باربد ، سرکش و نکیسا نیز نتوانست تسلایی برای روح حزینمان باشد. ما با هم در جلولا و نهاوند برای نگهداری از غرور اهوراییمان در مقابل قبایل بیابانگرد متحد شده با نام الله نومیدانه تلاش می نمودیم و بر مزار شهیدان رهایی از از استبداد دینی و نژادی می گریستیم. با ابو مسلم ، سامانیان ، یعقوب لیث و آل بویه در زیر لوای خلیفه به حکومت رسیدیم و با نیمه حکومتهای نیمه آریایی ، تلخ خندی از سر ناچاری زدیم. با تیمور به نظاره مناره هایی نشستیم که سر انسان در آن بی ارزشتر از کاه و گل موجود در آن می نمود و نا خودآگاه شاملوی فقید را به یاد آوردیم و ما نیز با او به هراس افتادیم از زیستن در سرزمینی که به راستی مزد گورکن نه تنها از آزادی آدمی بل از جان آدمی در آن افزونتر بود. با اسماعیل و طهماسب صفوی یکپارچگی ملی را بازیافتیم و استقلال خود را از سنی مذهبان عثمانی اعلان نمودیم، اما آنچنان به در بند بودن خو گرفته بودیم که با وله بیشتر خود را به دامی افکندیم که تا کنون و شاید سالهای متمادی آینده نیز نتوانیم خود را از آن رها نمائیم. با قاجاریه به گلستان و ترکمانچای رسیدیم و با سری فرو افتاده و چشمی گریان به گربه ای نگریستیم که بدون تاج بر صفحه ی آسیا نشست . آنچه بر ما گذشت، گذشت و آنچه ماند عقب ماندگی بود و غرق گشتن در جهالت و استبداد. و اکنون از فراز تاریخ به زیر آمده ایم تا با هم و در کنار هم جزئی از تاریخ آیندگانمان گردیم، باشد که با آموختن از گذشته دگر بار لبخندی بر لب خوانندگان آن نشانیم .
|+| نوشته شده توسط فرزان.م در یکشنبه بیستم اردیبهشت 1388 و ساعت 0:40 |
صدای خرخر حنجره ای در کنار باد آن مرد مست ، خمار زن، ناله، سرفه، گریه در کنار اجاق کودک و هق هق و غلطه در کثافت،بی تاب نیمروز یک اتاق شب بود و تیرگی و غم های بیشمار من بودم و تو و باز سکوت و انتظار من در خماری یکی بعد از ظهر داغ
سرفه و خرخرو ناله وفریاد خلط های تلخ با طعم سیگار قصه ی رفتن و رفتن یک یار من در غم خیال نارسی یکی کودک
و تو باز در شادی در آغوش داشتن آن کودکان به ناز |+| نوشته شده توسط فرزان.م در شنبه پانزدهم فروردین 1388 و ساعت 0:16 |
من و دشت
بر فراز یک کوه بلند نشسته ام و می نگرم، خورشید کم کم در پس کوه خود را پنهان می کندو گرمایش آهسته آهسته به زوال می گراید، در پیش چشمانم دشتی وسیع گسترده گشته و جاده ای خاکی که انتهایش را نمی توان دید، درختان بادام کوهی در سراسر دشت پراکنده اند و با سبزی خویش زندگی را پر شکوه تر جلوه می دهند. حیات،عشق،شادابی و سرزندگی هدیه ی این دشت است به چشمان مشتاق دیدار کنندگان از آن و چه به رایگان این هدیه را ارزانی می دارد و چه با سخاوت می بخشد آنچه را که دارد و چه یکرنگ است این دشت، او همین هست که هست بی هیچ آلایشی و بی هیچ بیش و کمی. با صدای بلند فریاد می زند، گوش کن، لحظه ای سکوت کن و گوش فرا ده، می شنوی؟ می گوید من همینم اگر زیبا هستم و اگر زشت، اگر سبزم و اگر خشک، اینم من و به این گونه بودن خود افتخار می کنم، به تک تک سنگ هایم، به فراز و پستی هایم می بالم و هر آنچه هستم را با تو قسمت می کنم، با تو که در منی و اکنون جزءی از وجود من، تو به من می نگری اما خود را می بینی و من اکنون تو را جزءی از خود می یابم. چقدر زیبا می گوید این دشت، اکنون دیگر تنها یک انسان نیستم، یک قسمت از یک دشت وسیعم که او نیز قسمتی از جهان بی منتهاست، دشت جهان در وجود من است و من نیز در وجود آن. همه ی ما قسمتی از این دشتیم، دشتی که وسعتش تا بی نهایت است و همه ی ما جلوه های زیبایی از این طبیعتیم تنها اگر خود بدانیم و به ندای دشت گوش فرا دهیم.
|+| نوشته شده توسط فرزان.م در دوشنبه سوم فروردین 1388 و ساعت 15:26 |
غربت دیدگان باز
در میان قومی فروخفته با پلک های فرو افتاده غربتی ست که تنها با به هم فشردن دو دیده می توان آن را فرو نشاند چشمان کدامین سلحشور تحمل این غربت را دارد؟ کدامین زورق است که در دریای بی موج و باد امید رسیدن به ساحلی امنش است؟ نه غرشی، نه صدایی، و نه حتی چشمان بازی همگان خفته اند در میان تیغ برنده سکوت وای ،وای،وای بیدار گردید ای نامردمان دل به جور بسته بیدار گردید از این نعشه و خماری تریاک وار خویش |+| نوشته شده توسط فرزان.م در جمعه بیست و سوم اسفند 1387 و ساعت 12:35 |
برخوردهای دینی در میان پادشاهان هخامنشی و ساسانی
زندگی و مرگ از بدو پیدایش انسان همیشه ذهن بشر را به خود مشغول کرده، از زمان انسان های نئاندرتال که اولین موجودات یا انسانهایی هستند که مردمان امروز راجع به آنها تا حدودی شناخت دارند تا اکنون و شاید تا سالهای طولانی آینده، هیچ کس نتوانسته و نمی تواند به این سوالات به صورت واضح و عقلانی مطلق پاسخ دهد که زندگی انسان از کجا و بر چه اساس آغاز میشود و در کجا و طبق چه منطقی به پایان میرسد؟ متفکران بسیاری در این جهان زیسته اند و بعد رخت از این جهان بر بسته و رفته اند و بسیار در صدد پاسخگویی به این سوال بودند که حیات چگونه آغاز می شود و چطور به پایان می رسد؟ اما هرگز جواب قاطعی برای این سوال نیافته اند. به قول حکیم قویم، عمر خیام: در دایره ای کآمدن و رفتن ماست آن را نه بدایت نه نهایت پیداست کس می نزند دمی در این معنی راست کاین آمدن از کجا و رفتن به کجاست به نوعی می توان گفت ترس از مرگ و غیر قابل پیش بینی بودن آن و به همانگونه وجود مضرات و منافع برای انسانها در نظام طبیعت که به اصطلاح آن را شانس می نامیم، انسانها را بر آن داشت که به نوعی نیروی ماورایی اعتقاد پیدا کنند و همین اعتقاد در طول تاریخ باعث پیدایش ادیان و انبیای الهی و استفاده سودجویانی که خود را مرتبط با ارواح و خدایان می دانسته اند و پیامبران دروغی شده است. در این نوشته قصد آن را داریم که با اشاره ای مختصر به تاریخچه دین در کشورمان ایران و مقایسه دو امپراطوری عظیم ساسانی و هخامنشی به این موضوع بپردازیم که آیا به راستی دین عاملی سازنده اسن یا مخرب؟ و آیا مشکلات بوجود آمده به نام دین از خخود دین سرچشمه می گیرد یا از سود جویان منتصب به آن دین؟ (تاریخ ایران تقریبا از زمانی آغاز می شود که اقوام آریایی به ایران قدم گذاشتند ، از قبل از ورورد آریانها اطلاعات چندانی در دسترس نیست و تنها از روی شواهد و قراین آنگونه بر می آید که ساکنین اولیه ایران قومی سیاه روی و کوتاه قامت بودند که محققان بر این باورند که هم نژاد هندیانی هستند که در جنوب شبه قاره هند می زیند و طبقه نجس را در کاستهای هندو تشکیل می دهند. اقوام آریایی تازه وارد همانند همتایان خود که در هند ساکن شدند نوعی کیش عناصر طبیعت پرستی داشتند و خدایانی نظیر میترا را به عنوان خدای آفتاب و ایندرا را به عنوان خدای طوفان می پرستیدند. بعضی از نویسندگان معتقدند که پرستش نیروهای خیر و شر آن دوگانگی که بعدها در دیانت زرتشت مشاهده می شود از ادیان اقوام ساکن قبل از آریاییها در ایران وارد اعتقادات مذهبی آریانهای ایران و بعدها زرتشتیان شده. اما هر گونه که بود در زمان مادها قبیله ای به نام مغ ها وجود داشتند که اجرای مراسم مذهبی را به عهده داشتند و در این مسئله نیز شک هست که آیا این مغها آریایی بودند و از قبایل مادها بودند و یا از ساکنین اولیه ایران و پیش از آریایی ها بودند؟ مغ ها به عناصر طبیعت یعنی آب، باد، خاک و آتش احترام می گذاشتند و انان نیز به گونه ای عناصر طبیعی پرست بودند و زرتشت نیز از میان همین مغان برخاسته است ) دین در امپراطوری هخامنشیان: .......... ادامه مطلب |+| نوشته شده توسط فرزان.م در دوشنبه دوازدهم اسفند 1387 و ساعت 19:10 |
دروغ آفتی بر پیکره سرزمین ما
چندین سال پیش در یک حراجی کتاب ، کتابی را خریدم به نام "رهبران" به قلم ریچارد نیکسون (رئیس جمهور سابق امریکا)، این کتاب را بارها خواندم و خیلی از آن لذت می بردم و خیلی خوب می توانستم با افکار نویسنده اش و حسی که می خواست القا کند ارتباط برقرار نمایم و به خاطر همین کتاب علاقه زیادی به نیکسون پیدا کردم و زندگیش برایم جذاب شد. اما فکر نوشتن این مطلب وقتی به ذهنم خطور کرد که به ماجرای "واترگیت" و استعفای اجباری نیکسون از مقام ریاست جمهوری برخوردم. برایم بسیار جالب بود انسانی که انقدر زیبا ابعاد قدرت و نقاط ضعف و قوت رهبران بزرگ و تاثیرگذار دنیای بعد و در زمان جنگ جهانی دوم مثل چرچیل، ژنرال دوگل ،خروچف و غیره را به تصویر کشانیده این طور خود در مصیبتی گرفتار می شود که نامش را به عنوان اولین و تنها رئیس جمهور مستعفی ایالات متحده (تا این زمان) بر جریده تاریخ به یادگار می گذارد. نکته جالب برای من دلیل استعفای نیکسون بود، نیکسون خود هیچ علاقه ای به استعفا نداشت و تنها به اجبار و در پی فشار افکار عمومی و احتمال احضار او به مجلس نمایندگان و عدم دسترسی به اکثریت آرا مجبور به این کار شد. اما نیکسون چرا به این وضعیت دچار گشت؟ جواب این سوال بسیار ساده و در عین حال تفکر بر انگیز است ."او به افکار عمومی و جامعه ی امریکا دروغ گفت" همین جمله با کمی تغییر در کلمات اما نه در مضمون و دو اتهام دیگر دلیل محاکمه نیکسون توسط دادگاه ایالات متحده بود و همین مطلب او را از اوج قدرت به زیر کشید...... کمی با خود فکر کنیم........... دروغ به افکار عمومی؟؟؟!!!! همیشه با خودم فکر می کنم چرا ما اینجائیم و غرب با این سرعت به پیش میرود؟ چرا ما همیشه برای بیان افتخاراتمان باید بگوئیم "اجداد ما "، اما در دنیای امروز هیچ چیز برتری در اقتصاد،هنر، تکنولوژی ، حتی فرهنگ و غیره نداریم که به آن افتخار کنیم؟ کشور ما مبدل به کشور دروغ ها شده است. همه در ظاهر زاهدیم اما چون به خلوت می رویم آن کار دیگر می کنیم. دروغ هم که نگفتنش جزو محالات جامعه ی ما شده و برای آن دلیل شرعی هم داریم و بیان گفته ای از شیخ سعدی که "دروغ مصلحت آمیز به از راست فتنه انگیز" جزو سخنان عالمانه ی ما شده . مصلحت آمیز کردن دروغ هم که نیاز به دلیل و برهان ندارد . هر کس که می گوید حتما مصلحتی در آن دیده ! اگر هم می خواهید از خود فراتر روید و دروغ را در سطح کلان آن مشاهده کنید کافی است تا چند ماه دیگر صبر کنید و به شعارهای تبلیغاتی نامزدهای ریاست جمهوری توجه کرده و بعد با عمل آنها بسنجید. اگر هم خیلی برای شنیدن دروغ های کلان عجله دارید راه های ساده تری هم هست. تزویر، ریا، جهل ، پیروی کورکورانه، تعصب وغیره و البته در راس همه اینها دروغ ، آن چیزهایی است که کشور ما را بدینجایی کشانیده که می بینیم. روزی از انسان بزرگی خواندم که گفته بود: "صدق و راستی اساس جمیع فضائل عالم انسانیست" و براستی ما از این پایه و اساس چقدر دوریم........ و به همان میزان از رشد و ترقی. |+| نوشته شده توسط فرزان.م در پنجشنبه دهم بهمن 1387 و ساعت 0:58 |
(فردوسی) تا حالا به این موضوع فکر کردی که قراره فردا توی این دنیای بزرگ چه نقشی رو بازی کنی؟ تا حالا به این مطلب اندیشیدی که چرا به وجود اومدی؟ آیا قرار هست که تو هم مثل میلیاردها انسانی که در طول تاریخ اومدن و چون نسیمی آرام گذشتند در این جهان دمی به سر بری و بعد آرام تر از نحوه ی اومدنت از این جهان رخت بربندی و هیچ از خودت جز یادی برای فرزندانت باقی نگذاری؟ آیا من و تو هم می تونیم بر جریده ی تاریخ نقشی به یادگار بگذاریم یا این عمل از ما ساخته نیست و متعلق به ساکنین دیگر نقاط جهانه؟ تا حالا به این موضوع فکر کردی که چرا ما یه مشت انسانهایی هستیم که تنها به گذشته ی پر شکوهمون افتخار می کنیم اما واسه زمان خودمون و آینده هیچ کار مثبتی انجام نمی دیم؟ شدیم مثل یه عده کهنه سرباز که به خاطرات دلاوری های گذشتمون دل خوش کردیم ، با این تفاوت که حتی خاطراتمون هم عاریه ای و مال خودمون نیست. اگر جزو کسانی هستیم که به دنیایی پس از این دنیا اعتقاد داریم ، چطور می خوایم توی اون دنیا سرمون رو جلوی نیاکانمون بلند کنیم؟ می خوایم وقتی که ازمون راجع به کارهایی که واسه کشورمون و دنیای بزرگمون انجام دادیم می پرسن چطور جواب بدیم؟ می خوایم بهشون بگیم ما تاریخی رو که شما رقم زدید بر لوح دلمون ثبت کردیم و همیشه با یادآوری اون خاطرات شاد بودیم؟ فکر نمی کنید بهمون بگن خب این کارتون خیلی عالی بوده اما شما واسه فرزندانتون و نسل های بعدتون چی به یادگار گذاشتین و به تلاش های ما چی افزودین؟ اون موقع هست که باید سرمون رو پایین بندازیم و تنها سکوت اختیار کنیم. اگر هم جزو اون عده از انسانهایی هستیم که به تناسخ اعتقاد داریم. پس روح آن مردمان بزرگ را در کالبد چه کسانی جستجو کنیم جز خودمان؟ اما از این روح ما چطور استفاده کرده ایم؟ جز آنکه روحیه تلاش و حرکت را در آن میرانیده ایم. و اگر فکر می کنید که همه ی این حرفها گزافه است و هیچ روحی در کار نیست و تنها مائیم و این جسم مادی که با از بین رفتن آن ، ما و هر آنچه ازان ماست از بین خواهد رفت. پس با خود چگونه کنار می آئیم که در قسمتی از جهان زندگی می کنیم که چه بخواهیم قبول کنیم و چه نپذیریم جزو ممالک عقب افتاده جهان است و ما هیچ در تلاش نیستیم که محیطی را که در آن زندگی می کنیم بهبود بخشیم تا هم خود و هم آیندگانمان از آن بهره بریم؟ تاریخ ما زیباست و پر از پیروزی ها و شکستهایی که باید از آنها درس گرفت، نه اینکه تنها برای ما چون لالایی کودکانه ای باشد که مارا به خوابی خلسه وار کشد. و در شادی این لالایی به خوابی سرخوشانه فرو رویم .پس هر که هستیم ،در هر سن وسال و بر هر اعتقاد، بدانیم که شهروند این جهانیم و ساکن در این زمان. پس بیایید دست در دست هم و با عزمی راسخ و دیدی واسع به تلاش برای آبادانی کشور و جهانمان پردازیم تا خود و آیندگانمان از لحظه لحظه ی حیات در این کره ی خاکی متلذذ گردیم. به امید ایرانی آباد و جهانی مملو از صلح و بدور از کینه و عدوان. |+| نوشته شده توسط فرزان.م در جمعه بیست و هفتم دی 1387 و ساعت 13:5 |
اعراب در ایران
شب گذشته کاملا به صورت اتفاقی وارد وبلاگ دوست عزیزی شدم که مطلبی راجع به مسئله ورود اعراب در پایان حکومت ساسانی به ایران گذاشته بودند و با آوردن شواهد و قراین بسیار از کتب معتبر و نسبتا معتبر در این جهت حرکت کرده اند که این تز خود را به اثبات رسانند که اعراب کاملا با زور و به رقم مخالفت و بر خلاف میل همه ایرانیان وارد کشور ما شده اند. اگر چه بنده مطالعات گسترده ای راجع به تاریخ ایران ندارم و تحلیل گر تاریخی هم نیستم اما تا آنجا که خوانده ام و بر اساس فکر خودم نمی توانم تمام حق را به آن دوست عزیز بدهم ، اگر چه به این امر اذعان دارم که ایشان بی راه نگفته اند و شاید عده زیادی از ایرانیان مخالف هجوم اعراب بودند اما شاید به همان میزان و شاید حتی بیشتر از مخالفین کسانی بودند که ورود بیگانگان را به علت ستم حاکمان و روحانیون زرتشتی و در جستجوی عدالتی اجتماعی با نظر موافق نگریستند. ایرانیان از زمان قباد ساسانی و با قیام مزدک نشان دادند که به دنبال مساواتند و از جور طبقات فئودال و حکام و همچنین روحانیون به ستوه آمده اند و با خاموش شدن این قیام و قتل عام مزدکیان توسط خسرو انوشیروان (انوشیروان عادل) امید عامه مردم و طبقات زحمتکش به ایجاد مساواتی نسبی در جامعه و خارج شدن از جور حکام به خاموشی گرایید ، اما خاموش شدن این شعله دلیل بر از بین رفتن نور امید در قلب ایرانیان نبود . تا اینکه اسلام در شبه جزیره عربستان با این شعار که هر که با تقوا تر است نزد خدا گرامی تر است و همه انسانها در مقابل خداوند برابرند و تنها میزان تقواست به منصه ظهور رسید و عده زیادی از ایرانیان نیز که عدالت اجتماعی را می جستند به این شعار بسیار دل بستند و ننگ چیره گی بیگانگان را به زندگی همراه با رنج و محنت و در زیر یوغ عده ای انسان مفت خور ترجیح دادند. اگر چه اسلام هرگز شعاری را که با آن وارد ایران شده بود اجرا نکرد و اعراب به آزار و اذیت ایرانیان پرداختند ، اما کار از کار گذشته بود و ایرانیان چه خوش باورانه به تسلط آنها تن در داده بودند. در همین راستا قیام های بسیاری توسط ایرانیان در نقاط مختلف ایران برای خارج شدن از سلطه بیگانگان ترتیب داده شد اما هیچ یک آنگونه که باید به نتیجه نرسید. و ایران عظیم و با شکوه دوران ساسانی و تیسفون زیبا به خرابه ای مبدل گشت که اکنون تنها حسرت را بر دل ایرنیان وطن دوست می گذارد. اما این گفته را با قاطعیت کامل می گویم که اگر اکثر ایرانیان نمی خواستند هرگز، هرگز و هرگز عده ای انسان بادیه نشین نمی توانستند بر امپراطوری عظیم ایران دست یابند. اما دوستان عزیز بنده بر این باورم که چه بگوییم اعراب با زور وارد ایران شده اند و چه بگویم ایرانیان با آغوش باز آنها را پذیرفتند و یا هر چیز دیگر، چه تاثیری بر وضع کنونی ما می کند؟ آیا فشار بر اقلیتها کاهش می یابد؟ آیا زنان در جامعه از حقوق مدنی مساوی با مردان برخور دار می شوند؟ آیا وضع اقتصادی فاجعه آمیز ما بهتر می شود ؟ آیا خرافات از جامعه ی ما رخت بر می بندد؟ بنده که اینگونه فکر نمی کنم. ایران امروز ما نیاز به همدلی دارد، نیاز به نیروهای جوانی دارد که به جای صرف کردن وقت خود به مسائل شخصی و فردی اعتقادی یکدیگر، دست در دست هم به راه های آبادانی ایران عزیز بییندیشند ، و در راه بازسازی ایران گام بردارند. به امید ایرانی آباد و با شکوه به دور از هرگونه خرافات و اجحاف.|+| نوشته شده توسط فرزان.م در چهارشنبه بیست و پنجم دی 1387 و ساعت 20:58 |
عاشورا : روز اندوه یا سرفرازی؟
دوباره محرمی دیگر از راه رسید و چهره ی شهر به سیاهی گرائید ، مردمانی که با پوششی سیاه گویی غمی بزرگ را به دوش می کشند و شهرهایی که با پرچم های تیره همراه با ساکنان خود به سوگ غلطیده اند ، محرمی دیگر آمد و مردمانی با نیات مختلف به سبک های گوناگون به سوگ انسانی نشستند که آزاد زیست و آزادانه این جهان را از فیض حضور خویش محروم ساخت. عاشورایی دیگر آمد و مردمانی که با مالیدن گل بر راس و کوبیدن بر سینه و سر در غم واقعه ای فرو رفتند که هرگز نفهمیدند برای چه به وقوع پیوست. افسوس بر ما و بر تمامی کسانی که بر آزادگی می گریند، افسوس بر ما که حتی لحظه ای با خود نمی اندیشیم که چرا؟ افسوس بر ما ، افسوس. امام حسین که بر او درود باد ، انسان آزادی بود که آزادی در شهادت را به ننگ اسارت ترجیح داد، اگر به راستی هر کدام از ما ادعای پیروی از او را داریم پس چرا نمی دانیم که او دانسته و با بصیرت کامل با عده ای معدود از یارانش به مقابله با جور برخاست و دانسته و آگاهانه ارض طف را با خون مقدس خویش سیراب نمود . آیا به راستی نمی دانیم که او خود خواست که چنین کند ؟ عظمت او را ببینید که چگونه آن صحرای خشک را زیارتگاه عاشقانی نمود که از زیباترین و سرسبزترین نقاط عالم تنها به عشق او به آن صحرای سوزان قدم می گذارند و لحظه لحظه ی حضور در آنجا را چون گوهری گرانبها در خزانه ی قلب خویش به یادگار نگه می دارند . وای بر ما که این روز سرفرازی را به روز اندوه و غم تبدیل نموده ایم، وای بر ما که هرگز ندانستیم که آن بزرگ مرد با این حرکت خود خواست چه چیز را به ما و تاریخ نشان دهد، وای بر ما که می اندیشیم با زدن بر سینه و سر و غمگین نشان دادن خود کار شایسته ای را انجام می دهیم و وای بر ما اگر عظمت حقیقی را در شهادت آن ابر مرد ندیدیم . عاشورا روز افتخار است، روز سر بلندیست، روزیست که به ما نشان می دهد که عظمت حقیقی تنها در عزت ظاهری نیست. کمی با خود بیندیشیم و ببینیم که براستی دلیل این همه سوگ چیست و آیا براستی این کار رواست؟ |+| نوشته شده توسط فرزان.م در شنبه بیست و یکم دی 1387 و ساعت 22:55 |
زیستن همچون باد
چه زیباست زیستن همچون باد، دل نبستن و رفتن، وزیدن و گذشتن، زیباست بودن و نخفتن، زندگی کردن بی لحظه ای سکون، و دل نبستن به اکنون امروز خیلی دلم گرفته ، دوست داشتم یه چیزی بنویسم تا یه خورده تخلیه بشم. عمر انسان خیلی راحت به پایان می رسه ، کسی که نمی تونی حتی فکرش رو بکنی که یه لحظه ازت دور شه ناگهان می ره ، از این جهان رخت بر می بنده و جایی میره که دیگه با چشمای سرت نمی تونی ببینیش، اولش جا می خوری ، شروع به گریه کردن می کنی و خاطرات تلخ و شیرینی رو که با اون داشتی توی ذهنت مرور می کنی و با این کار بیشتر توی گردابی از غم فرو می ری، هی به خودت می گی این شوخیه یا شاید هم یه خواب آشفته اما بعد از چند لحظه به خودت می آی ، باید با این موضوع کنار اومد، باید قبول کرد که اون دیگه نیست. اما تا کی این حال و یاد اون در ذهن باقی خواهد موند؟ انسان به این جهان می آید ، با خوشی های آن شاد می شود و با سختی های آن غمگین. اما هرگز به این نمی اندیشد که شاید لحظه ای دیگر در این جهان نباشد. عمر انسان خیلی راحت به پایان می رسد و زودتر از آن از خاطره ها محو می شود، چگونه می توان زیست ؟ براستی چگونه باید زیست ؟ این حیات را چگونه باید گذرانید تا نقشی بر دفتر تاریخ زد؟ چگونه.چگونه. چگونه.......چگونه می توان بر این کتیبه پر نگار نقشی به یادگار گذارد؟
|+| نوشته شده توسط فرزان.م در سه شنبه دوازدهم آذر 1387 و ساعت 22:3 |
قصه ی برگ و باد
قصه ی دل بستن ما ....... ادامه مطلب |+| نوشته شده توسط فرزان.م در پنجشنبه شانزدهم آبان 1387 و ساعت 0:39 |
میتراپرستی
میترا پرستی دیانتی که اگر چه هیچ جز نامی از آن باقی نمانده اما براستی رقیبی جدی برای مسحیت به حساب می آمده و شاید اگر قسطنطین کبیر به دیانت مسیح نمی گروید در حال حاضر اکثریت افراد جهان دارای مذهب میترا پرستی بودند. این دیانت در مقابل مسحیت سر تسلیم فرود آورد اما این دیانت یک دیانت مرده نیست و درک مسحیت در گرو فهم میترا پرستی است زیرا این دیانت در رگ و پی فرهنگ ، ادبیات و سنت مسیحی رسوخ کرده از میلاد مسیح گرفته تا عشای ربانی و شام وحدت مسیحیان، عروج مسیح، تقدس روز یکشنبه (روز خورشید) ، مراسم تطهیر و غسل تعمید و تولد دوباره، اصطلاحات آیینی نظیر پاپ ، پدر و القاب کشیشها ، شنل قرمز کاردینالها و کلاه مخصوص پاپ و کاردینالها و اهمیت قربانی در نجات شناسی مسیحی که بدون فهم آن دیدگاه مسیحی از به صلیب کشیده شدن عیسی مسیح غیر ممکن است. ...................... ادامه مطلب |+| نوشته شده توسط فرزان.م در یکشنبه دوازدهم آبان 1387 و ساعت 17:30 |
نیکولا ماکیاولی(2)
حال می توانیم به بررسی افکار ماکیاولی و علی الخصوص کتاب شهریار او که بسیار جای تعمق دارد بپردازیم. کتاب شهریار از فصول مختلفی تشکیل شده است که در فصل هایی ماکیاولی به بررسی چگونگی حکومت پادشاه بر ممالک تازه تسخیر شده یا مملکت تحت حکومت خود و چگونگی نگهداری ممالک به ارث رسیده به پادشاه می پردازد،و در فصولی دیگر به بررسی انواع قشون ها، معایب و محاسن آنها پرداخته و به تمجید از قشون ملی و تشکیل یک قشون منظم می پردازد و علاوه بر اینها صفات مورد نیاز یک پادشاه را بر می شمارد و صفات نا مطلوب برای شهریاران را عنوان می کند. ادامه مطلب |+| نوشته شده توسط فرزان.م در یکشنبه بیست و یکم مهر 1387 و ساعت 0:46 |
نیکولا ماکیاولی
بیش از 500 سال است که نیکولا ماکیاولی در سیاست مظهر ریا، فساد اخلاقی و ستم پیشگی بوده است. در قرن شانزدهم نام کوچک او نیکو لا به صورت (نیک پیر) مخفف می شد که در میان عوام لقب شیطان است و کلیسای روم کتاب های او را نفرین کرده ، آنها را نجس می داند و اسم او را مترادف با اسم ابلیس دانسته ، عقیده دارد که ماکیاولی خود ابلیس بوده که به صورت انسان درآمده ، این کتاب ها را نوشته، در میان بشر گذاشته و رفته است.
ادامه مطلب |+| نوشته شده توسط فرزان.م در چهارشنبه هفدهم مهر 1387 و ساعت 0:39 |
مارکسیسم
مارکسیسم ، نظامی که اختلاف نظرهای بسیاری میان طرفداران و منتقدینش وجود دارد. نظامی که ارکان اقتصادی .سیاسی و اجتماعی جهان را در زمان خود به باد انتقاد گرفت ونظامی سیاسی-اجتماعی بر پایه ی اقتصاد و ماتریالیسم بر پا نمود. در این مقاله در نظر دارم که به گونه ای به دور از جزم اندیشی و در حد وسع دانش خود که بخوبی می دانم که بسیار ضعیف است به بررسی قسمتهایی از این نظام و معایب و مزایای آن بپردازم . متاسفانه اکثر نوشته های راجع به مارکسیسم به گونه ای آلوده به غرض است و نویسندگان یا به صورت کامل مارکس را مسیح قرون حاظر می دانند که بیان او تنها راه رستگاریست و یا آنچنان او را به باد انتقاد می گیرند که انسان گمان می کند که او تنها هدفش نابودی و فروپاشاندن زندگی اجتماعی است. لنین در مقاله ای که در مارس 1913 به مناسبت سی امین سالگرد مرگ مارکس نوشت اشاره می کند که: "تعالیم مارکس در سراسر جهان متمدن ، بیشترین خصومت و نفرت همه ی علوم برژوازی (هم رسمی و هم لیبرال) را در پی داشته است، به طوری که مارکسیسم را نوعی نحله ی ویرانگر قلمداد می کنند. انتظاری غیر از این هم نباید داشت. چرا که در جامعه ای بر مبنای کشمکش طبقاتی ، علم اجتماعی بی طرف نمی تواند وجود داشته باشد. به تعبیری، در تمامی علوم رسمی و لیبرال، از بردگی-دستمزد دفاع می شود، در حالی که مارکسیسم جنگ بی امانی را علیه این نوع بردگی آغاز کرده است. در جامعه ای که بر بردگی دستمزد استوار است، اگر از علم انتظار داشته باشیم بی طرف باشد به همان اندازه احمقانه است که از کارخانه داران بخواهیم به این پرسش که آیا دستمزد کارگران نباید از طریق کاهش سودهای حاصل از سرمایه افزایش داده شود، منصفانه پاسخ دهند"
ادامه مطلب |+| نوشته شده توسط فرزان.م در سه شنبه دوم مهر 1387 و ساعت 23:19 |
خدا یا خدایان در ادیان آسمانی
خدا کلمه ای که شاید بیش از سایر کلمات با آن مانوسیم. اما به راستی این خدا کیست؟ یا چیست؟ چگونه موجودیست؟ اصلا موجود هست یا نه؟ چگونه می توان او را شناخت ؟ چطور می توان با او ارتباط برقرار کرد؟ او که قابل دیدن نیست و ذات او به تجربه در نمی آید آیا می توان موجودیتش را پذیرفت؟ و هزاران سوال دیگر. اینها سوالاتی است که ذهن بشر را از دیر باز به خود مشغول نموده است و هر یک از ادیان و مکاتب دینی و فلسفی به این سوالات به نحوی پاسخ داده اند. ادامه مطلب |+| نوشته شده توسط فرزان.م در یکشنبه بیست و چهارم شهریور 1387 و ساعت 1:47 |
ما و اقتصاد
ایران دومین کشور برخوردار از ذخایر گازی دنیاست. ایران سومین کشور برخوردار از ذخایر نفتی دنیاست ایران جزء ده کشور برخوردار از ذخایر معدنی دنیاست. ایران به لحاظ ژئو پلیتیک در موقعیتی کاملا استثنایی قرار گرفته است که می تواند از این موقعیت برای کسب منابع قابل توجه ارزی استفاده کند. ایران دارای تنوع اقلیمی نسبتا استثنایی با اختلاف حدود 40 درجه دمای هوا بین سردترین و گرمترین نقاط آن است که آن را مستعد سرمایه گذاری در محصولات مختلف کشاورزی می کند. ایران به طور بلقوه دارای نیروی انسانی بسیار مستعد و به صورت بلفعل برخوردار از نیروی انسانی تحصیلکرده و توانمند است. ایران برخوردار از تمدن و تاریخی کهن است و جزء ده کشور برتر از نظر میراث فرهنگی و پنج کشور نخست از لحاظ اکوتوریسم است. ایران، ایران،ایران ما در کجای جهان جای داریم؟ مردم ما از نظر معیشتی در چه حدی از رفاه قرار دارند؟ اقتصاد ما به چه سمتی پیش می رود؟ این همه سرمایه ملی چه مزیتی برای ما و هموطنانمان داشته؟ ادامه مطلب |+| نوشته شده توسط فرزان.م در شنبه شانزدهم شهریور 1387 و ساعت 20:16 |
ما,حقوق زنان و اقلیتها
شاید کشور ما کشوری با پیشینه تاریخی و فرهنگی غنی باشد، شاید پدران ما اولین کسانی بودند که به حقوق بشر اندیشیدند و شاید اسناد تاریخی ما نشان از این موضوع داشته باشند که در گذشته ای بسیار دور که زنان در جوامع ارزشی نداشتند ما حکمران زن داشته ایم. اما اکنون در کجا قرار داریم؟
ادامه مطلب |+| نوشته شده توسط فرزان.م در جمعه پانزدهم شهریور 1387 و ساعت 23:36 |
دیانت.تفکر و انتخاب
چند شب پیش در روزنامه روز مطلبی رو به قلم آقای احمد باطبی خوندم که به نظرم خیلی جالب اومد و ذهنم رو با خودش درگیر کرد، قبلا عکس آقای باطبی رو دیده بودم ( جوانی که با پیراهنی خون آلود در دست نماد مبارزات دانشجوئی شده است) اما با دیدگاه ایشان آشنایی نداشتم و نوشته ای ازشون نخونده بودم. اما با خوندن این مطلب خیلی ذهنم درگیر شد و به فکر واداشته شدم. در اینجا با اجازه آقای باطبی قسمتی از نوشته شان را می آرم، امیدوارم که شما هم خوشتون بیاد. راستی فکر کنم لازم باشه که این مطلب رو عنوان کنم که هدف من از گذاشتن این مطلب در وبلاگم نه پذیرش عقاید سیاسی آقای باطبی هست و نه تایید ویا رد دیانتی خاص، تنها هدف من از گذاشتن این مطلب تاثیر این نوشته بر روی خودم بود و این احساس که شاید باید بیشتر تفکر نمود. ادامه مطلب |+| نوشته شده توسط فرزان.م در پنجشنبه چهاردهم شهریور 1387 و ساعت 11:9 |
فلسفه چیست؟
در این نوشته قصد دارم به این سوال بپردازم که براستی فلسفه چیست و پاسخی برای این سوال بیابم. فلسفه چیست؟ این سوال خود یک سوال فلسفی است و پاسخ دادن به آن نیز احتیاج به بحثی فلسفی دارد،اما سعی می کنم تا آنجا که امکان داشته باشد به اختصار این مطلب را بیان کنم.
ادامه مطلب |+| نوشته شده توسط فرزان.م در پنجشنبه چهاردهم شهریور 1387 و ساعت 0:4 |
جوان در دنیای امروز
بسیار با خود بدین نکته اندیشیده ام که براستی حیات انسان چگونه باید؟ آیا من به عنوان یک انسان که در عنفوان شباب به سر می برم برای این به دنیا آمدم که دمی در این جهان بزیم، کار کنم، تشکیل خانواده دهم و بعد رخت از این جهان فانی بربندم؟ آدمی به این دنیا قدم می گذارد، دوران کودکی را پشت سر می نهد، به جوانی می رسد و این زمانی ست که با خود می اندیشد براستی نقش من در این جهان چیست؟ برای چه بدین دنیا قدم نهاده ام؟ هدف از خلقت من چه بوده است؟ و پاسخی که برای این سوالات می یابد خط مشی زندگیش را ترسیم می کند و حیاتش را شکل می بخشد. حیات جوان در دنیای امروز سرشار از دغدغه های بزرگ و کوچک است. کار، آینده، خانواده، تحصیلات و.... چیزهایی است که ذهن جوان را به خود مشغول می دارد . زمانی از شخصی شنیدم بیشترین ترس انسانها از چیزی است که نمی توانند آن را بفهمند و براستی چنین است، بزرگترین دغدغه ی انسان امروز آینده است، آینده ای که با شرایط فعلی جهان حتی از زندگی پس از مرگ نیز غیر قابل درک تر است، تنها باید به آینده امیدوار بود، امیدواری که با منطق این جهان جور در نمی آید. اکنون که در حال نوشتنم افکار ضد و نقیض بسیاری در سرم در حال عبور و مرورند، اما یک چیز را خوب می دانم و همیشه بدان اعتقاد داشته و دارم که هر یک از ما برای انجام رسالتی بدین جهان قدم نهاده ایم وخداوند از خلقتمان هدفی داشته. ما تنها برای خود بدین جهان قدم نگذاشته ایم، ما برای تمام بشریت خلق شده ایم، برای تمامی انسانها، پس باید دین خویش را ادا نمائیم و به هدفی که برای آن خلق شده ایم نائل گردیم، تا جهان سیر تعالی خویش را هر چه سریعتر طی نماید و ما شرمسار تاریخ نگردیم. البته خوب می دانم که نوشتن و گفتن این کلمات بسیار آسان است، اما تا از همت ما در این جهان پر از تناقض چه برآید، جهانی که سرشار از پستی و بلندی، زشتی و زیبایی، تاریکی و روشنائی است. جهانی که برای بدینجا رسیدنش انسانهای بسیاری آمده و رفته اند. و اکنون نوبت به ما رسیده است تا در میدان جولان کنیم و این گوی را چوگان زنیم.
|+| نوشته شده توسط فرزان.م در چهارشنبه سیزدهم شهریور 1387 و ساعت 13:17 |
|
درباره وبلاگ
![]() منوی اصلی
صفحه نخستپست الكترونيك آرشيو مطالب خانگي سازی ذخيره كردن صفحه اضافه به علاقه منديها نوشته های پیشین
مرداد 1388تیر 1388 خرداد 1388 اردیبهشت 1388 فروردین 1388 اسفند 1387 بهمن 1387 دی 1387 آذر 1387 آبان 1387 مهر 1387 شهریور 1387 آرشيو موضوعی
فلسفهسیاست اقتصاد اجتماعی ادیان از دل تاریخ پيوندها
مزدشتحراف در راه دیروز به فردا بیداد دوست داشتن فریاد فکر ز ن ج ی ر ی دوشنبه سرزمین ورجاوند قالب های حرفه ای وبلاگ ابزار وب فارسی امکانات
|
| Powered By BLOGFA - Designing & Supporting Tools By WebGozar |